دیروز 2شهریور بود.2شهریور1378.
و چقدر با 2 شهریور1377متفاوت بود.
دیروز اصلا اتفاق بزرگی در زندگی من نیفتاد,من کلاس زبان اسم نوشتم,اره می دونم این یکی از اجزای کوچیکیه که قراره یک هدف بزرگ و مشخص رو تشکیل بده و در اخر شروع یک اتفاق مهم و بزرگه. مثل همه کارای کوچیک دیگه ای که توی این یک سال شروع کردم که همشون قراره به یک مقصد خاص ختم بشن.ولی اصلا با 2 شهریور 1377قابل مقایسه نیست چون اگه اون روز وجود نداشت هیچ کدوم از ابن شروع ها هم وجود نداشتن و من همچنان داشتم در سکون محض از خودم دفاع می کردم.
اون روز همه چیزش مثل روزای قبل بود,تنها نکته قابل ذکرش این بود که من و پینوکیو در مورد دوباره شرکت کردن در کنکور صحبت کردیم (هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودم)امیدوار بودم ازاد قبول بشم.
شب رفتیم خونه خواهر پدرم.اونجامن و پینوکیو جدا نشسته بودیم و صحبت میکردیم من سوالایی در مورد انتخاب رشته ای که خود پینوکیو برام کرده بودمیپرسیدم که پینوکیو در مورد جوابشون مطمعن نبود!!
اخرش گفت بگزار زنگ بزنم بپرسم!!
من و مدوزا مطمعن بودیم که این "استاد المپیادی"که مشاور قلم چی هم هست پسره,یک جوری در موردش صحبت میکرد که فکر میکردی پسره!و این اطمینان در تمام زمانی که پینوکیو با تلفن صحبت میکرد و سوالات من رو از اون و سوالات اونرو از من میپرسید ادامه داشت تا وقتی که اخر به این نتیجه رسیدیم که به جای این همه "ازش بپرس"و"بهش بگو"هاخودم باهاش صحبت کنم.قبل از این که گوشی رو بهم بده پرسیدم:اسمش چیه؟یکم پوست لبشو کند و گفت:خانم....و اونجا بود که ناقوسها شروع به نواختن کردند که من چقدر خنگم!؟!
چقدر خارق العاده بود....
یادمه یک بار قرار شد پینوکیو باهام برای IELTS کنه,خودش IELTS 7 داره.قرار شد با من برا 6.5 کار کنه من خودم رو کشتم که برا 7 باهام کار کنه تازه تو ذهنم 7.5 بود ولی به اونا گفتم 7 که همه شروع کردن بحث کردن با من که 7 میخوای چی کار 6.5 خوبه.هنوز حتی معلوم نبود چند ماه دیگه قراره امتحان بدم!پینوکیو بهم میخندید وقتی میگفتم که میخوام برا 7 بخونم.
و حالا وقتی در جواب فرشته در مورد رشته مورد علاقم با ترس میگفتم یه چیزی که بشه باهاش کار کرد و یه درامد کمی داشت با یک حالتی که انگار ازم زده شده بهم میگفت اینجوری نمیخوام,بگو میخوای دانشمند بشی یا رئس جمهور یا فیلسوف یا....
چه سوالهای قشنگی!!!و من من چه جوابای قشنگی با جزئیات کامل براشون داشتم ولی هنوز جرئت نداشتم بگم.مثل این بود که داشتم به جزئیات صورتم تو اینه نگاه میکردم.اون ازم ناامید و زده میشد و من داشتم از ذوق دلیل زده شدنش میمردم!!اخه معمولا این عکس العمل رو در مقابل جوابای واقعیم میدیدم نه جوابهای تعدیل شدم!!!!
البته که من این نبودم.البته که هدف من این نبود.ولی تجربه ثابت کرده بود که همیشه بای در حد انتظاری که ازت دارن حرف بزنی چون اگه از اون بیشتر باشه انچنان بیرحمانه به تصمیماتت حمله میکنن که چیزی ازشون باقی نمیمونه!و اونقدر به این کار ادامه میدن تا به اندازه همون انتظار اولیه بشن و باور کنی که همون اندازه ای.
ولی من یاد گرفته بودم که نه تنها باید ارزو ها و هدف هام رو برا خودم نگه دارم بلکه باید با تمام وجود از دیگران پنهانشون کنم.به خاطر همین بود که اتاقم پر از نقاشیهایی بود که فقط خودم میدونستم واقعا چی هستن,زیر شوفاژ جایی که فقط اگر یه جای خاص اتاق بخوابی بتونی ببینی با خودکار نقره ای چیزایی نوشته بودم که قرار بود قبل از خواب به یاد بیارم.کنج سقف,پشت اینه,لای جلد کتابام,توی بدنه اتودم و....میتونستی چیزایی رو پیدا کنی که من بخاطر رسیدن بهشون زنده بودم.زیر میز تحریرم جایی که هیچ کس امکان نداشت بتونه ببینه چیزایی نوشته بودم تا وقتی که سرخورده و تحقیر شده از طرف نزدیکترین کسانم به اونجا پناه میبردم و صندلیم رو هم میکشیدم جلوم و طوری خودم رو جمع میکردم که حتی اگر کسی اومد تو اتاق منو نبینه بهم ثابت کنه که من وجود دارم.
مدرسه که میرفتم نمره های خوبم رو به کسی نشون نمی دادم فقط بدهارو نشون میدادم چون همیشه بلافاصله بعد از این که در درسی نمره هام خوب میشد دیگه اون درس مهم نبود.حتی ارزشی که توی خودم برام داشت رو هم در من از بین میبردند.همیشه نمره های بدم مهم بود ,خوب منم دیگه نمره های خوبم رو نشون نمی دادم تا وقتی بخاطر بد ها تحقیر میشدم بتونم به خودم بگم :اونی که اینا دارن اینطوری در موردش صحبت میکنن من نیستم.
حالا میتونی تصور کنی فرشته مهربون بامن چیکار کرد.
مثل این بود که از مبدا راه افتاده بودم و باید به مقصد میرسیدم ولی مسیرم یه تونل خیلی تنگ بود که بایدسینه خیز میرفتم و حتی نمیتونستم دستهام رو تکون بدم ولی حالا فرشته داشت یک بزدگراه به سمت همون مقصد برام می ساخت!
2ساعت حرف زدیم ,از بزرگترین ارزوهام گفتم,از هدفهام,از خصوصیاتی که هیچ کس خبر نداشت من دارم ولی بعد از 2 ساعت صدای همه در اومدکه مثلا اومدی مهمونی!!
قرار شد رفتم خونه دوباره بهش زنگ بزنم.
زنگ دوم 4ساعت طول کشید.
اون شب نخوابیدم,دیگه لازم نبود زیر شوفاژ رو نگاه کنم مثل این بود که اتاقم سقف نداره و میتونم تا ته اسمون رو ببینم.
فردا صبحش توی سالنامم توی قسمت "اتفاقاتی که مسیر زندگیم رو تغییر دادن"2شهریور 1377 رو علامت زدم و نوشتم:امروز با ..... اشنا شدم. Big, so big
اره,همه شروع ها از اون روز شروع شد.