تبلیغات
کما
کما

اغاز از پایان

جمعه 21 اسفند 1388

 

دلم میخواد از درد بگم.

از درد,از افسوس ,از افسوسی که تورو تو خودش حل میکنه. 

از چشمات شروع میکنه و اگه سریع از شرش خلاص نشی جوری راه گلوتو میبنده که نتونی نفس بکشی... 

میگفت انگار دارن بچه پنج سالشو ازش می گیرن. 

می گفت پنج شنبه غمگین ترین روزش تو شش ماه گذشته بوده. 

میگفت مثل این میمونه که انگار اون زنیه که داره از شوهر راننده کامیونش جدا میشه و دادگاه بچه پنج سالشو داده به پدرش که همیشه در حال باربری بین شهرهاس و این بچه بدون این که بدونه چه اتفاقی داره براش می افته ذوق زدس که از این به بعد زیاد مسافرت میره. 

میگفت حس مادریو داره که تا حالا کلی مراقب بوده که بچش هر چیزی نخوره ,غذای سالم بخوره ولی حالا هرچی می خواد زود براش میگیره چون دارن ازش می گیرنش. 

میگفت دلش میخواد ده ساعت گریه کنه,سه ساعتشو اونو بغل کنه و گریه کنه.من می دونم گریه فرشته یعنی چی... 

شش ماه منتظر اتفاقی که پنج شنبه افتاد بودیم,هزار تا نقشه برای گرفتن اون کاغذ تایپ شده لعنتی کشیدیم, از ترس این که نتونیم بگیریمش خدا میدونه چند شب نخوابیدیم. ولی از وقتی گرفتیمش همه ترسمون تبدیل شد به غصه,غصه برا بچه ای که نمی فهمه چه بلایی داره سرش میاد. 

وقتی برگه رو نشونم داد نمی دونستم چه احساسی دارم.اولش مخلوطی از ارامش و اسودگی بود,سبک شدن از بار یه نگرانی بزرگ.بعد کم کم تبدیل به غم شد.غمی که بالا میومد و مثل اسید وجودمو تو خودش حل میکرد.مدتها بود که داشتم بسته شدن درو میدیدم.میدیدم که چطور نوری که از لایه در میتابید تو باریکتر و باریکتر میشد و با اینکه کاملاً امادگی بسته شدنشو داشتم وقتی توی اون کاغذ دیدم که دیگه نوری تو نمی تابه شکستم ...و بین بین تمام طنابهایی که به دست و پای پینوکیو بستنو نذاشتن تا در باز بود ازش رد شه مچاله شدم . 

پنج شنبه  فرشته مهربون از پینوکیو حق طلاق گرفته بود. 


توکل!

یکشنبه 12 مهر 1388

نوع مطلب :ریشه ها، پرواز، 

 مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از این که خودا بود در اندیشه ی ما


شنبه‌ها...

شنبه 11 آبان 1387

شنبه‌های خوب

                       شنبه‌های مهربان

                                                      شنبه‌های پاك بی‌ریا

شنبه روز صله‌ارحام دل است

                تك مثال نقض بی كسیست

            یك تجسم قشنگ

                                 یك مثال دیدنیست

من تمام روزهای هفته‌ام

                        در پی تمام گامهای خسته‌ام

                با نگاه خود به سوی آن صندوق قشنگ

                                                           در همه مسیرهای خود

در انتظار شنبه‌ام

و شنبه‌ها

              صبح زود

                      می روم به سوی آن صندوق آبی قشنگ

    با نقش آن دو دست باز روی آن

                                                           دو دست رو به سوی آسمان

آری

                                 ؛صدقه دفع می كند هفتاد هزار بلا؛

و من در آرزوی دفع هر بلا

                         كه موزیانه می‌خزد به سمت تو

دانه دانه سكه هدیه می‌كنم

                              به آن دو دست باز برای تو

                 می‌سپارمت به تك امید روزهای مشكلات

                                                                             به دست های یك آغوش بی نیاز

زیر لب می‌گویم:

           به تو می سپارمش

   ز شر هر عنود بدگهر

                          ز شر كینه‌های ناگذر

                                                   ز شر هركه بد كند به جان تو

                                                                            اگر چه من

و بعد در حقارت تمام آنچه میتوانم

                                    در قبال كشته‌های خود

               تنم را به صخره میزنم.

ولی

                 شنبه تك مثال نقض بی‌كسیست

 چرا كه من

                                     در جست و جوی گنگ هر نسبتی

                                                               یا كه هر اصالتی

 در این زمان بی كسی

                                   به جای خون به یك پیوند میرسم

و این تمام نسبت من است.


اغاز پرواز۲

جمعه 22 شهریور 1387

نوع مطلب :پرواز، 

شب بعد دوباره بهش زنگ زدم,تصمیم گرفته بودم دوباره برا کنکور بخونم.

از کاسندان براش گفتم:یک نهال کوچیک خرما که خودم کاشتم و تنها دوست من بود.براش گفتم که چطور همیشه باهاش حرف می زنم و اون تنها موجودیه که میدونه من واقعا کیم.

راحت حرف میزد.نمیخندید..

از 11شب تا 4 صبح حرف زدیم؟!؟!؟!!!

چقدر جالب بود..کسی که تا حالا ندیدیش و فقط یک بار باهاش حرف زدی و 7 سال ازت بزرگتره 5ساعت از وقت خوابش رو صرف حرف زدن با تو میکنه!!

وقتی ازم پرسیدچطوری درس بهتر میفهمم براش از اخرین معلم زبانم گفتم.

گفتم که هر دفعه بهم میگفته که من بهترین شاگردیم که توی 13 سال تدریسش داشته و همین خیلی بهم انگیزه میداده و باعث میشده بیشتر تلاش کنم که گفت:چقدر خوشحال میشم من بتونم این حرفو بزنم.

تصور کن,طلا و نقره المپیاد شاگرد فرشته بودن.اکثر شاگرداش دانش اموز فرزانگان بودند بعد به یک رتبه 24000 میگه که امیدواره اون بهترین شاگردش بشه.

چقدر فوق العاده بود تا مدتها احساس میکردم چند سانت با سطح زمین فاصله دارم!

دلم میخواست بدوم ولی مجبور بورم برای حفظ ظاهر هم که شده بخوابم,یک اهنگ تند توی گوشم گزاشتم شاید یکم از انرژیم رو تخلیه کنه و بتونم اروم دراز بکشم.چند ساعت بعد صدای تق تق عجیبی تقریبا بیدارم کرد,قسم میخورم که صدای اهنگ رو توی گوشم میشنیدم و با یک لبخند بزرگ روی صورتم چشمام رو باز کردم که ببینم این تق تق مال چیه!پیدا کردن منبعش زیاد سخت نبود:دستم جلو صورتم در حال بشکن زدن بود!!!!!!!!!!و اهنگ خیلی وقت بود که تموم شده بود!!!!!!!!!!

حالا هر وقت که کم میارم و میبرم و دیگه نمی تونم تحمل کنم,هر وقت که همه امیدهام به نظرم مسخره میاد و تنها چیزی که میبینم سقوطه ,به اون روزا فکر میکنم,به اون شبهایی که با فرشته ای که حتی ندیده بودمش اونقدر صمیمی صحبت میکردم و ناخوداگاه این جمله میاد تو ذهنم:

ما همیشه با هم بودیم.از همون اول...

و دوباره همه امیدها معنی پیدا میکنن.

چون این با هم بودن بارها توی این یک سال ازمایش شده و انچنان ظریف و مستحکم لا به لای تار و پود تمام روزهام تنیده شده که میتونه وزن یک زندگی رو تحمل کنه.

و این تنها ارامش زندگی اشفته ی منه.


اغاز پرواز۱

دوشنبه 4 شهریور 1387

نوع مطلب :پرواز، 

دیروز 2شهریور بود.2شهریور1378.

و چقدر با 2 شهریور1377متفاوت بود.

دیروز اصلا اتفاق بزرگی در زندگی من نیفتاد,من کلاس زبان اسم نوشتم,اره می دونم این یکی از اجزای کوچیکیه که قراره یک هدف بزرگ و مشخص رو تشکیل بده و در اخر شروع یک اتفاق مهم و بزرگه. مثل همه کارای کوچیک دیگه ای که توی این یک سال شروع کردم که همشون قراره به یک مقصد خاص ختم بشن.ولی اصلا با 2 شهریور 1377قابل مقایسه نیست چون اگه اون روز وجود نداشت هیچ کدوم از ابن شروع ها هم وجود نداشتن و من همچنان داشتم در سکون محض از خودم دفاع می کردم.

اون روز همه چیزش مثل روزای قبل بود,تنها نکته قابل ذکرش این بود که من و پینوکیو در مورد دوباره شرکت کردن در کنکور صحبت کردیم (هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودم)امیدوار بودم ازاد قبول بشم.

شب رفتیم خونه خواهر پدرم.اونجامن و پینوکیو جدا نشسته بودیم و صحبت میکردیم من سوالایی در مورد انتخاب رشته ای که خود پینوکیو برام کرده بودمیپرسیدم که پینوکیو در مورد جوابشون مطمعن نبود!!

اخرش گفت بگزار زنگ بزنم بپرسم!!

من و مدوزا مطمعن بودیم که این "استاد المپیادی"که مشاور قلم چی هم هست پسره,یک جوری در موردش صحبت میکرد که فکر میکردی پسره!و این اطمینان در تمام زمانی که پینوکیو با تلفن صحبت میکرد و سوالات من رو از اون و سوالات اونرو از من میپرسید ادامه داشت تا وقتی که اخر به این نتیجه رسیدیم که به جای این همه "ازش بپرس"و"بهش بگو"هاخودم باهاش صحبت کنم.قبل از این که گوشی رو بهم بده پرسیدم:اسمش چیه؟یکم پوست لبشو کند و گفت:خانم....و اونجا بود که ناقوسها شروع به نواختن کردند که من چقدر خنگم!؟!

چقدر خارق العاده بود....

یادمه یک بار قرار شد پینوکیو باهام برای  IELTS کنه,خودش IELTS 7 داره.قرار شد با من برا 6.5 کار کنه من خودم رو کشتم که برا 7 باهام کار کنه تازه تو ذهنم 7.5 بود ولی به اونا گفتم 7 که همه شروع کردن بحث کردن با من که 7 میخوای چی کار 6.5 خوبه.هنوز حتی معلوم نبود چند ماه دیگه قراره امتحان بدم!پینوکیو بهم میخندید وقتی میگفتم که میخوام برا 7 بخونم.

و حالا وقتی در جواب فرشته در مورد رشته مورد علاقم با ترس میگفتم یه چیزی که بشه باهاش کار کرد و یه درامد کمی داشت با یک حالتی که انگار ازم زده شده بهم میگفت اینجوری نمیخوام,بگو میخوای دانشمند بشی یا رئس جمهور یا فیلسوف یا....

چه سوالهای قشنگی!!!و من من چه جوابای قشنگی با جزئیات کامل براشون داشتم ولی هنوز جرئت نداشتم بگم.مثل این بود که داشتم به جزئیات صورتم تو اینه نگاه میکردم.اون ازم ناامید و زده میشد و من داشتم از ذوق دلیل زده شدنش میمردم!!اخه معمولا این عکس العمل رو در مقابل جوابای واقعیم میدیدم نه جوابهای تعدیل شدم!!!!

البته که من این نبودم.البته که هدف من این نبود.ولی تجربه ثابت کرده بود که همیشه بای در حد انتظاری که ازت دارن حرف بزنی چون اگه از اون بیشتر باشه انچنان بیرحمانه به تصمیماتت حمله میکنن که چیزی ازشون باقی نمیمونه!و اونقدر به این کار ادامه میدن تا به اندازه همون انتظار اولیه بشن و باور کنی که همون اندازه ای.

ولی من یاد گرفته بودم که نه تنها باید ارزو ها و هدف هام رو برا خودم نگه دارم بلکه باید با تمام وجود از دیگران پنهانشون کنم.به خاطر همین بود که اتاقم پر از نقاشیهایی بود که فقط خودم میدونستم واقعا چی هستن,زیر شوفاژ جایی که فقط اگر یه جای خاص اتاق بخوابی بتونی ببینی با خودکار نقره ای چیزایی نوشته بودم که قرار بود قبل از خواب به یاد بیارم.کنج سقف,پشت اینه,لای جلد کتابام,توی بدنه اتودم و....میتونستی چیزایی رو پیدا کنی که من بخاطر رسیدن بهشون زنده بودم.زیر میز تحریرم جایی که هیچ کس امکان نداشت بتونه ببینه چیزایی نوشته بودم تا وقتی که سرخورده و تحقیر شده از طرف نزدیکترین کسانم به اونجا پناه میبردم و صندلیم رو هم میکشیدم جلوم و طوری خودم رو جمع میکردم که حتی اگر کسی اومد تو اتاق منو نبینه بهم ثابت کنه که من وجود دارم.

مدرسه که میرفتم نمره های خوبم رو به کسی نشون نمی دادم فقط بدهارو نشون میدادم چون همیشه بلافاصله بعد از این که در درسی نمره هام خوب میشد دیگه اون درس مهم نبود.حتی ارزشی که توی خودم برام داشت رو هم در من از بین میبردند.همیشه نمره های بدم مهم بود ,خوب منم دیگه نمره های خوبم رو نشون نمی دادم تا وقتی بخاطر بد ها تحقیر میشدم بتونم به خودم بگم :اونی که اینا دارن اینطوری در موردش صحبت میکنن من نیستم.

حالا میتونی تصور کنی فرشته مهربون بامن چیکار کرد.

مثل این بود که از مبدا راه افتاده بودم و باید به مقصد میرسیدم ولی مسیرم یه تونل خیلی تنگ بود که بایدسینه خیز میرفتم و حتی نمیتونستم دستهام رو تکون بدم ولی حالا فرشته داشت یک بزدگراه به سمت همون مقصد برام می ساخت!

2ساعت حرف زدیم ,از بزرگترین ارزوهام گفتم,از هدفهام,از خصوصیاتی که هیچ کس خبر نداشت من دارم ولی بعد از 2 ساعت صدای همه در اومدکه مثلا اومدی مهمونی!!

قرار شد رفتم خونه دوباره بهش زنگ بزنم.

زنگ دوم 4ساعت طول کشید.

اون شب نخوابیدم,دیگه لازم نبود زیر شوفاژ رو نگاه کنم مثل این بود که اتاقم سقف نداره و میتونم تا ته اسمون رو ببینم.

فردا صبحش توی سالنامم توی قسمت "اتفاقاتی که مسیر زندگیم رو تغییر دادن"2شهریور 1377 رو علامت زدم و نوشتم:امروز با ..... اشنا شدم.                                        Big, so big 

اره,همه شروع ها از اون روز شروع شد.


عصر یخبندان:نابود شده!(۱)

پنجشنبه 17 مرداد 1387

نوع مطلب :ریشه ها، 

از پنج شنبه که پینوکیو اونطوری دیوونه شدخیلی کم می خوابم.شبا دراز میکشم به سقف خیره میشم و به همه دفعاتی فکر میکنم که یک اتفاق ثابت با شکلای مختلف برام افتاده...

دفعه اولی که پینوکیو زد تو صورتم داشتم با مدوزا دعوا می کردم هرچی میگفت جواب می دادم و قبول نمی کردم کاری رو که می خواست مجبورم کنه انجام بدم ,انجام بدم.زد تا ساکت بشم و به حرف مدوزا گوش کنم.(تا مدتها این بدترین خاطره زندگیم بود چون از پینوکیو انتظار نداشتم,اون تنها کسی بود که حاضر بودم تو دنیای خودم راهش بدم).

دفعه دوم وقتی بود که به پینوکیو گفتم از اتاقم بره بیرون چون می خواستم لباس عوض کنم.میدونی ازش خواهش نکردم گفتم که بره بیرون.بعدش در حالی من در بهت اختلاف زیاد حقوقی که فکر می کردم دارم با حقوقی که واقعا داشتم داشت مونده بودم مدوزا از اتاق بردش بیرون.

دفعه سوم وقتی بود که بهش گفتم با این کلاسای الکی زبانی که برام میگزاری مسخرم کردی و می خوام بیرون کلاس برم.خودم می خوام تصمیم بگیرم تو تابستون چی کار کنم.

در مورد مدوزا خیلی بیشتر از این حرفاس که بتونم عدد بدم.

یادم میاد یک دفعه وقتی کلاس دوم بودم پینوکیو منو زد منم جیغ زدم مدوزا اومد بدون اینکه بپرسه برا چی جیغ میزنم با یک دست سرم رو عقب نگه داشت و با دست دیگه هشت تا زد تو دهنم و رفت طوری که خود پینوکیو بلندم کرد و برد خون دهنم رو شست.

یک سال تابستون یک روز رفتم مدرسه تا دوستام رو ببینم اونا همشون کلاسای تقویتی سال بعد رو می رفتن ولی من چون معدلم خوب نشده بود حق نداشتم برم!؟!

صبح رفتم,کلاسا تا عصر بود ولی گفتم فکر کنم تا ظهر برگردم.تقریبا دو بود که از مدرسه اومدم بیرون سر کوچه دیدمش دو تا کشیده ابدار خوابوند بعد دستم رو گرفت و گفت الان میریم سر همون کلاسی که دوستات هستن دو تا هم اونجا جلو اونا می زنم بعد هم به معلمت میگم دیگه تورو سر کلاس راه نده چون تو لیاقتشو نداری.من از دستش فرار کردم و اومدم خونه اونم دنبالم اومد که منو بگیره بعد دیگه پینوکیو نگزاشت بره.

همیشه تهدیدش همین بود از وقتی اول ابتدایی بودم:میام مدرسه به معلمت میگم تورو جلو دوستات بزنه که اونا بشناسنت.یا میام به معلمت میگم این لیاقت نداره بشینه سر کلاس شما دیگه راهش ندین.

 ادامه دارد....


اواخر عصر یخبندان:پرواز

چهارشنبه 16 مرداد 1387

نوع مطلب :پرواز، 

هنوز نتیجه های اصلی نیومده بود دومین سالی بود که کنکور داده بودم.رتبم شده بود24000. 

پینوکیو می گفت وقتی برای انتخاب رشته با چند تا از دوستاش مشورت می کرده اکثرشون گفتن که یه سال دیگه هم شرکت کنم ولی این دفعه با برنامه ریزی و ... گفته بودن تواناییشو دارم که نتیجه ی بهتری بگیرم!(بعدها فهمیدیم همه این دوستها یک نفر بوده). 

پینوکیو راضیم کرده بود که اگر چیز خوبی قبول نشدم دوباره بخونم. 

یک هفته ای بود من و مدوزا رفته بودیم سرزمین مارها,پینوکیو بهم زنگ زد و گفت برات معلم ریاضی و فیزیک المپیادی پیدا کردم!


جدایی راه ها

چهارشنبه 16 مرداد 1387

نوع مطلب :سقوط، 

 

امروز میخوام از اولین روز عصر جدایی راهها بگم. 

از درد,از افسوس ,از افسوسی که تورو تو خودش حل میکنه. 

از چشمات شروع میکنه و اگه سریع از شرش خلاص نشی جوری راه گلوتو میبنده که نتونی نفس بکشی... 

میگفت انگار دارن بچه پنج سالشو ازش می گیرن. 

می گفت پنج شنبه غمگین ترین روزش تو شش ماه گذشته بوده. 

میگفت مثل این میمونه که انگار اون زنیه که داره از شوهر راننده کامیونش جدا میشه و دادگاه بچه پنج سالشو داده به پدرش که همیشه در حال باربری بین شهرهاس و این بچه بدون این که بدونه چه اتفاقی داره براش می افته ذوق زدس که از این به بعد زیاد مسافرت میره. 

میگفت حس مادریو داره که تا حالا کلی مراقب بوده که بچش هر چیزی نخوره ,غذای سالم بخوره ولی حالا هرچی می خواد زود براش میگیره چون دارن ازش می گیرنش. 

میگفت دلش میخواد ده ساعت گریه کنه,سه ساعتشو اونو بغل کنه و گریه کنه.من می دونم گریه فرشته یعنی چی... 

شش ماه منتظر اتفاقی که پنج شنبه افتاد بودیم,هزار تا نقشه برای گرفتن اون کاغذ تایپ شده لعنتی کشیدیم, از ترس این که نتونیم بگیریمش خدا میدونه چند شب نخوابیدیم. ولی از وقتی گرفتیمش همه ترسمون تبدیل شد به غصه,غصه برا بچه ای که نمی فهمه چه بلایی داره سرش میاد. 

وقتی برگه رو نشونم داد نمی دونستم چه احساسی دارم.اولش مخلوطی از ارامش و اسودگی بود,سبک شدن از بار یه نگرانی بزرگ.بعد کم کم تبدیل به غم شد.غمی که بالا میومد و مثل اسید وجودمو تو خودش حل میکرد.مدتها بود که داشتم بسته شدن درو میدیدم.میدیدم که چطور نوری که از لایه در میتابید تو باریکتر و باریکتر میشد و با اینکه کاملاً امادگی بسته شدنشو داشتم وقتی توی اون کاغذ دیدم که دیگه نوری تو نمی تابه شکستم ...و بین بین تمام طنابهایی که به دست و پای پینوکیو بستنو نذاشتن تا در باز بود ازش رد شه مچاله شدم . 

پنج شنبه  فرشته مهربون از پینوکیو حق طلاق گرفته بود. 


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

setTimeout(function () { GetMihanBlogShowAds(); }, 1000);